مهنا زندگی مامان و بابامهنا زندگی مامان و بابا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره
مامانيماماني، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره
باباييبابايي، تا این لحظه: 39 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره

مهنـــــا زندگـــ ـی مــامــان و بــابــا

مهنا گلی و شیر نخوردن

سلام زندگی مامان کوچولوی شیطونم از وقتی اومدی تنهاییی هامو پر کردی و دیگه از هیچی گلایه نمیکنم آخه قبلا تو خونه تنها بودم ولی الان یه فرشته کوچولو پیشمه که روزهام با اون میگذره .صبح هاکه از خواب بیدارمیشی سرحالی و کلی باهم بازی میکنیم و توام برام میخندی و از خودت صدا در میاری و حرف میزنی و بعدش کم کم غر میزنی و دوباره بایدبخوابونمت.نازدار مامان الان حدود یه هفته هست که شیر نمیخوری و موقع خوردن شیر گریه میکنی و روتو برمیگردونی منم هرچی تلاش میکنم فایده ای نداره شیشه ام نمیخوری و فقط گریه میکنی پستونک دهنت میزارم و موقعی که خوابت میبره می می میخوری اونم خیلی کم .میترسم این ماه خوب وزن اضافه نکرده باشی.اگرم خوابت دیر بشه ان چنان گریه میکنی که...
2 شهريور 1393

اولين مسافرت مهنا گلي

سلام جيگر طلام نفسم خانومم اول از همه ميخوام از شيطوني هاي اين روزات برات بگم الان دقيقا دو ماه و چهارده روز ازتولدت ميگذره وروز به روز شيرين تر و با نمك تر ميشي و توانايي هاتم بيشتر ميشه مثلاديگه راحت ميخندي و به صداها عكس العمل نشون ميدي بيشتر بيداري و كمتر ميخوابي سرت رو از روي بالش بلند ميكني و خودت به پهلو ميخوابي و وقتي بغلت ميكنيم سعي ميكني گردنت رو بالا نگه داري. عسلم روزچهارشنبه 15مردادتولد من بود و امسال تولدم رو كنار تو بودم وبعدازظهر وقتي بابايي از سر كار اومدبه سمت ملاير حركت كرديم حدود نيم ساعت بيدار بودي و بقيه راه رو رو پاهام خوابيدي وقتي رسيديم دايي ها و زندايي ها به ديدنت اومدن و شما هم دختر خوبي بودي وهمه ازت تعري...
26 مرداد 1393

دوماهگي جوجو و واكسن

سلام نفسم ماهگيت مبارك عشق مامان دخمل نازم امروز نوبت واكسن داشتي  و من از خيلي قبل تر همش استرس داشتم ديشبم تاصبح نخوابيدم و همش نگات ميكردم با خودم ميگفتم فردا اگه گريه كني من طاقت نميارم و چكار بايد كنم تا بلاخره صبح شدبيدارت كردم بهت قطره استامينوفن دادم و لباست رو عوض كردم و با مامان سارينا رفتيم مركز بهداشت اخه سارينا هم چكاب سه ماهگي داشت خدارو شكر زياد شلوغ نبود و شما هم خواب بودي  تا اينكه نوبت ما شد استرسم بيشتر شد من سارينا رو گرفتم و زن عمو شما رو برد تو اتاق لباست رو دراورد بيدارشدي من اصلا نگاه نكردم تا اينكه انچنان جيغ كشيدي كه طاقت نياوردم و نگاه كردم كه ديدم سرخ شدي و نفست بلا نمياد و دارن فوت ميكنن ...
12 مرداد 1393

عيدفطر مبارك

سلام فرشته كوچولوم سلام دوستاي خوبمون سلام ني ني هاي خوشگل عيدتون مبارك                عزيزم امروزعيدفطر هست  تو اهواز اين عيد رو خيلي خاص تر برگزار ميكنندمثل عيد نوروزميرن خريد لباس نو و شيريني و شكلات ميخرن و به خونه همديگه ميرن به همين خاطر اين چندروزخيلي خيابونها و پارك ها شلوغ هستن و ما ديشب با عمو محمداينا شام رفتيم بيرون شما هم دختر خوبي بودي و اولش يه كم تو ماشين خوابيدي وبعد ازشام بيدار شدي بعدش رفتيم خونه عمو بهزاد كه اونجا هم يه كم خوابت برد و زود بيدار شدي و يه جورايي بد خواب شدي از اون جايي كه ما خانوما عاشق خريد ك...
7 مرداد 1393

روزانه های من ومهنا

سلام نفس خانومم اول از همه ميخوام بهت بگم كه تمام زندگيمي و با اومدنت شور و شادي رو به خونمون اوردي عزيزم روز به روز بزرگتر ميشي و روزها به سرعت مي گذرند بابايي ميگه دخملمون داره بزرگ ميشه و دلمون براي اين روزاش تنگ ميشه واسه دست و پاهاي كوچيكت واسه لباساي سايز صفرت و كلا همه چي اين روزا خيلي بد خواب شدي يعني اگه طي روز چند ساعت بخوابي شب ديگه نمي خوابي و تا خوده صبح بيداري منم كه طي روز وقت نميكنم بخوابم شبها همش چرت ميزنم و يه جورايي كلافه ميشم ولي خوب عشق مادري نميزاره از پا بيفتم وقتي ميخواي بخوابي خيلي لجباز ميشي به قول مامان بزرگت زير شير ميخوابي يعني در حين شير خوردن ميخوابي و اين بعضي وقتها براي من سخته چون حتي شده دو ساعت ميك ميزن...
31 تير 1393

نگراني بابايي

                                                        سلام پرنسسم عروسك خوشگلم امروز صبح كه بيدار شدي حس كردم چشمات يه كم پف كردن و نگران شدم زنگ زدم به باباو بهش گفتم كه اونم نگران شد و گفت بعدازظهر ميريم دكتر هم به خاطر جوشاي بدنت هم چشمات كه خداروشكرچشمات بهتر شدن . رفتيم يه دكتر فوق تخصص اطفال كه تا معاينه كرد گفت نگران نباشين مشكلي نيست اگزما...
22 تير 1393