دخمل نازم
بالاخره بابایی اومدو باهم رفتیم سونو ساعت ٦بودکلیم شلوغ بود بعد از دو ساعت انتظار اسممو صدا زد وقتی رفتم تو خانوم دکتر با کلی دقت تو رو نگاه می کرد گفت نی نیت خیلی شیطونه ها الهی قربونت برم راست میگفت اخه داشتی تکون می خوردی صدای قلب نازتو شنیدم خانوم دکتر گفت فسقلیت لج کرده و نمی چرخه تا من مطمئن شم
گفتم دختره نه ؟ گفت بله یه دختر ناز و خوشگل
بابایی هم کلی قربون صدقت رفت
از خوشحالی دلم غش رفت البته من ته دلم میدونستم دخملی
بعدشم قراربود بریم واست یه چیزی بخریم ولی چون شام دعوت بویم خونه مامان جون اینا نشد دیگه
دختر نازم دوستت دارم واز خدا ممنونم که تو رو به من داد....
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



دخمل نازم
